تبلیغات
سید مهدی دانشمند - دبیر علوم تجربی - داستان های خواندنی(7)
 
سید مهدی دانشمند - دبیر علوم تجربی
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
درباره وبلاگ


این وبلاگ جهت ارائه ی مطالبی درباره ی علوم تجربی راهنمایی (نمونه سوال ، توضیح بعضی از قسمتها و مطالب وابسته به موضوعات درسی ) وبعضی مطالب سرگرم کننده یا اطلاعات عمومی ایجاد شده است .با تشکر از انتخاب شما امیدوارم مفید واقع شود ودرجهت بهتر شدن مطالب مرا راهنمایی کنید .

مدیر وبلاگ : سید مهدی دانشمند
نظرسنجی
در جستجوی چه مطالبی به این وبلاگ سر زدید؟








یکشنبه 23 خرداد 1389 :: نویسنده : سید مهدی دانشمند

مورچه ی شکمو

روزی روزگاری ، یک مورچه برای جمع کردن دانه های جو از از راهی عبور می کرد که نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگ بزرگی قرار داشت. مورچه هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد که نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک دانه جو به او پاداش می دهم.»
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«نبادا بروی ... کندو خیلی خطر دارد!»
مورچه گفت:«نگران نباش، من می دانم که چه باید کرد.»
مورچه بالدار گفت:«اگر به کندو بروی ممکن است زنبورها نیشت بزنند»
مورچه گفت:«من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پا گیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.»
بالدار گفت:«خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم* و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»
مورچه گفت:«اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید.»
بالدار گفت:«ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.»
مورچه گفت:«پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:«یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»
مگسی سر رسید و گفت:«بیچاره مورچه، عسل می خواهی ؟ حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.»
مورچه گفت:«آفرین، خدا عمرت بدهد. به تو می گویند «جانور خیرخواه!»
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را به بالای سنگ نزدیک کندو رساند و رفت.
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند.»
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و جلو رفت. تا اینکه دید ای دل غافل میان حوضچه عسل رسیده و دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه ای نداشت. آن وقت فریاد زد:«عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو عدد جو به او پاداش می دهم.»
مورچه بالدار که در راه بازگشت به خانه بود، ناگهان صدای مورچه را شنید و با عجله خودش را به کندوی بالای سنگ رساند و دید مورچه میان کندوی عسل گرفتار شده است. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.»
سالدارم = یعنی سن و سالی از من گذشته است 

**************************************************************

حکایت های بهلول عاقل

1- بهلول و دوست خود:

شخصی كه سابقه دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیك منزل بهلول رسید اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمین افتاد آن شخص با سابقه دوستی كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسی ندهد به آن مرد گفت:
الاغ من نیست . اتفاقا" صدای الاغ بلند شد و بنای عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و می گویی نیست. بهلول گفت عجب دوست احمقی هستی تو ، پنجاه سال با من رفیقی ، حرف مرا باور نداری ولی حرف الاغ را باور می نمایی؟

2- بهلول و مستخدم: آورده اند كه یكی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و قدری ماست در ریشش ریخته بود بهلول از   او سوال نمود چه خورده، مستخدم برای تمسخر گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گویی من دانسته بودم . مستخدم پرسید از كجا می دانستی؟ بهلول گفت چون فضله ای بر ریشت نمودار است.

3- بهلول و مرد شیاد :

آورده اند كه بهلول سكه طلایی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود كه بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سكه را به من بدهی در عوض ده سكه كه به همین رنگ است به تو می دهم!بهلول چون سكه های او را دید دانست كه سكه های او از مس است و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یك شرط قبول می نمایم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كنی . شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با این خریت فهمیدی سكه در دست من است از طلاست. من نمی فهمم كه سكه های تو از مس است. آن مرد شیاد چون كلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود.

4- بهلول و دزد:

گویند روزی بهلول كفش نو پوشیده بود داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد در آن محل مردی را دید كه به كفش های او نگاه می كند فهمید كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ایستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد.

5-بهلول و سوداگر:

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزی به بهلول بر خورد . این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت پیاز بخر و هندوانه. سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتی آهن بخر و پنبه ، نفعی برده . ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود كردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم . ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی ، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود

6- بهلول و عطیه خلیفه:

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد كه آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر كسی نیست. این بود كه من وجه را به خود خلیفه رد كردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دكان ها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم كه احتیاج تو از همه بیشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.

7- بهلول و وزیر :

روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت : خلیفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است . بهلول جواب داد پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه، كه رعیت منی. همراهان وزیر همه به خنده افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.





نوع مطلب : داستان کوتاه پندآموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 آذر 1391 08:53 ق.ظ
عاااااااااااااااااااااالی بود
چهارشنبه 8 آذر 1391 08:47 ق.ظ
عاااااااااااااااااااااالی بود
یکشنبه 2 بهمن 1390 02:58 ب.ظ
vaghean jaleb bud
سه شنبه 25 خرداد 1389 09:56 ب.ظ
بسیار عالی بود ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :