تبلیغات
سید مهدی دانشمند - دبیر علوم تجربی - چند داستان كوتاه و خواندنی (3)
 
سید مهدی دانشمند - دبیر علوم تجربی
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
درباره وبلاگ


این وبلاگ جهت ارائه ی مطالبی درباره ی علوم تجربی راهنمایی (نمونه سوال ، توضیح بعضی از قسمتها و مطالب وابسته به موضوعات درسی ) وبعضی مطالب سرگرم کننده یا اطلاعات عمومی ایجاد شده است .با تشکر از انتخاب شما امیدوارم مفید واقع شود ودرجهت بهتر شدن مطالب مرا راهنمایی کنید .

مدیر وبلاگ : سید مهدی دانشمند
نظرسنجی
در جستجوی چه مطالبی به این وبلاگ سر زدید؟








پنجشنبه 5 فروردین 1389 :: نویسنده : سید مهدی دانشمند

وزیر باهوش

در كتاب های قدیمی هند نوشته اند كه:
وقتی كه « فورهندی » پادشاه هندوستان شد، از میان وزیران شاه قبلی وزیری انتخاب كرد، بسیار باهوش و دانا كه در شجاعت و شهامت هیچ كس همانند او نبود. فورهندی خیلی این وزیر را دوست می داشت، به طوری كه وزیران دیگر از چشم او افتاده بودند. وزیران كه این موضوع را می دانستند به آن وزیر حسادت می كردند و هر روز نقشه ای می كشیدند تا او را بركنار كنند.
روزی این وزیران دور هم جمع شدند و نقشه تازه ای كشیدند. آنها از طرف پادشاه قبلی كه مرده بود نامه ای نوشتند كه: « ای پادشاه بزرگ! من در آن دنیا خیلی خوشحال هستم. هیچ چیزی كم ندارم، اما دلم برای وزیرم تنگ شده است. كسی را ندارم كه با او هم صحبت باشم. باید وزیرم را هر چه زودتر پیش من بفرستی تا از تنهایی در بیایم. »
وقتی نامه را نوشتند، مهر پادشاه را بر روی آن زدند

و همان شب در فرصتی مناسب، نامه را كنار تخت خواب پادشاه گذاشتند.
صبح وقتی كه پادشاه از خواب بیدار شد، نامه را دید و خواند. بلافاصله وزیر را صدا زد و گفت :« نامه ای از آن دنیا رسیده است. پادشاه قبلی آن را نوشته و از من خواسته كه تو را پیش او بفرستم. آماده باش كه باید به آن دنیا سفر كنی! »
وزیر خود را نباخت، چون می دانست كه مرده ها نمی توانند نامه یا پیغامی برای كسی بفرستند. او فهمید كه این كار زیر سرهمان وزیرانی است كه به او حسادت می كنند. این بود كه گفت: « با كمال میل قبول می كنم، اما خواهش می كنم كه یك ماه دعا كنم و نماز بخوانم تا خداوند گناهانم را ببخشد. اگر گناهكار بمیرم. می ترسم به جهنم بیفتم و نتوانم پیش پادشاه بروم. » فروهندی هم خواهش او را قبول كرد.
وزیر در میدانی كه نزدیك خانه اش بود مقدار زیادی هیزم بر روی هم گذاشت، به طوری كه تپه ای بزرگ از هیزم درست شد. از زیر هیزم ها، زمین را كند و سوراخی از زیر زمین به طرف خانه خود درست كرد. بعد هم پیش پادشاه رفت و گفت: « من آماده سفر به آن دنیا هستم. آمده ام تا از شما خداحافظی كنم. » پادشاه نامه ای برای پدر خود كه پادشاه قبلی بود، نوشت: « به فرمان شما وزیر را به خدمتتان فرستادم. منتظرم كه اگر فرمان دیگری دارید. بفرمایید تا انجام دهم. »
وزیر همراه پادشاه به طرف آن میدان رفت. وزیران دیگر هم در میدان حاضر بودند. وزیر در میان هیزم ها را آتش بزنید! » وزیران با خوشحالی هیزم ها را آتش زدند. وزیر از راه زیرزمینی، فرار كرد و به خانه خودش رفت.
چهار ماه تمام، خودش را به كسی نشان نداد. بعد، یك شب خبر فرستاد برای پادشاه كه وزیر از آن دنیا برگشته است! پادشاه بسیار تعجب كرد. وزیر پیش او رفت. تخت پادشاه را بوسید و نامه ای را كه از طرف پدر پادشاه نوشته بود به دستش داد: « وزیر را به فرمان من فرستادی، بسیار تشكر می كنم، ولی چون می دانستم كه سرزمین شما نباید بدون وزیر باشد، او را به خدمت شما پس می فرستم، اما خواهش می كنم بقیه وزیران را پیش من بفرستی كه چند كار كوچك با آنها دارم. البته سر فرصت همه را برایت پس می فرستم. »
پادشاه نامه را خواند و همه وزیران را صدا زد و گفت كه پدرش چه فرمانی داده است. وزیران حیران شد و ندانستند كه چه جوابی بدهند و چه كار بكنند. آنها فهمیدند كه این كار یكی از زیركی های وزیر است، اما نمی توانستند حرفی بزنند و فرمان پادشاه را نپذیرند. این بود كه به اجبار در آتش دشمنی خود سوختند.

دوستان شاهزاده                    

شاهزاده ای بود كه بعد از مرگ پدر خود، سرگرم كارهای بیهوده و گردش و تفریح شد. او اصلاً به فكر مردم سرزمین خود نبود و آنقدر اسراف و ولخرجی كرد كه پوهای خزانه را بر باد داد.
روزی، یكی از نزدیكان شاهزاده، او را بر كنار كرد و پادشاهی را به دست گرفت. شاهزاده كه جوانی بی عرضه بود‌، چیزی نگفت و به ناچار از پادشاهی به گدایی افتاد. كم كم بیچاره و بدبخت شد. هیچ كس به او كمكی نمی كرد و حتی كسی حال او را هم نمی پرسید. همه دور و بر او را خالی كردند. روزی، شاهزاده در كنار راهی نشسته بود. چند نفر از دوستان او برای تفریح و گردش به باغی می رفتند شاهزاده را دیدند و گفتند: « تو هم با ما بیا. » شاهزاده قبول كرد و همراه آنها به باغ رفت. در باغ، آشپز مخصوص دوستان او، سرگرم كار بود و غذا می پخت. او مقداری گوشت داخل دیگی گذاشت و مشغول كار دیگری شد. ناگهان سگی آمد و گوشت ها را از توی دیگ بیرون كشید و خورد. وقتی آشپز سر رسید دیگ خالی شده بود. همه گفتند: « این كار، كار شاهزاده است، حتماً چند روزی است كه گوشت نخورده. » شاهزاده كه این حرف ها را شنید، خیلی ناراحت شد و دلش شكست.
هرچه قسم می خورد و می گفت: « من گوشت ها را نخورده ام. » كسی باور نمی كرد. شاهزاده با دلی شكسته از آنجا رفت و در گوشه ای نشست و شروع كرد به گریه و زاری.
دایه شاهزاده صدای گریه های او را شنید. آمد و گفت: « مادر جان چه اتفاقی افتاده؟ » شاهزاده از حال و روز خود گفت. دایه دلش سوخت و رفت كیسه سر بسته ای را آورد. پدر شاهزاده در آن كیسه را مهر و موم كرده بود. دایه كیسه را پیش شاهزاده گذاشت و گفت: « پدر تو به من وصیت كرده بود این كیسه را به تو بدهم، اما گفته بود این كار را باید هر وقت كه كاملاً بی پول شدی، بكنم. شاهزاده در حالی كه خیلی تعجب كرده بود، در كیسه را باز كرد. سه تكه كاغذ در آن كیسه بود. روی یكی از كاغذها نوشته بود: « در فلان باغ كبوتر خانه ای است. از كبوتر خانه هفت قدم آن طرف تر برو، در قدم هشتم سنگی را می بینی، زیر آن سنگ ده هزار دینار گذاشته ام؛ آنها را بردار. » در كاغذ دوم نوشته بود: « پیش فلان كس ده هزار دینار امانت گذاشته ام. » در كاغذ سوم هم نوشته شده بود كه ده هزار دینار دیگر از فلان مرد طلب دارم، برو و همه آنها را بگیر و زندگی خوبی را شروع كن.
شاهزاده با خواندن آن كاغذها خوشحال شد. فوری به كبوتر خانه رفت و پول ها را برداشت. بعد هم آن بیست دینار را از آن دو نفر گرفت. اسباب و لوازم زندگی خود را تهیه كرد و با شادی مشغول زندگی شد.
روزی همان دوستانی كه در باغ بودند، او را دیدند وقتی كه فهمیدند شاهزاده باز هم زندگی رو به راهی به دست آورده، دوباره دور و برش جمع شدند و شروع كردند به عذر خواهی و چاپلوسی، روزی شاهزاده در باغ خود جشن گرفت و همه آنها را دعوت كرد. وقتی كه همه به خوردن و نوشیدن مشغول بودند، سنگ بزرگی را در وسط باغ به آنها نشان داد. شاهزاده روز قبل به یك سنگ تراش گفته بود كه سوراخ های ریزی بر روی آن سنگ درست كند.
دوستان شاهزاده، سنگ را كه دیدند، بسیار تعجب كردند. هر كسی چیزی می گفت و نظریه ای می داد.
شاهزاده پرسید: « از این سنگ چه می فهمید؟ »
گفتند: « تعجب كرده ایم! سر در نمی آوریم كه این سوراخ ها را با چه وسیله ای در سنگ ایجاد كرده اند. »
شاهزاده گفت:‌ « وقتی كه پدرم زنده بود، مردی از عربستان به دیدارش آمده بود. او چند مورچه عجیب و غریب با خودش آورده بود. آن مورچه ها افتادند به جان این سنگ و سوراخ سوراخش كردند.
همه گفتند: « بله درست می فرمایید، ما هم قبلاً چنین چیزی را شنیده بودیم. »
شاهزاده گفت: « عجب! آن روز من هزار قسم خوردم كه به آن گوشت ها دست نزده ام، هیچ كس باور نمی كرد، اما امروز دروغ به این بزرگی را از من قبول می كنید. معلوم می شود كه شما دوستانی دروغگو و چاپلوس هستید و هر وقت كه پولدار باشم با من دوست می شوید. من دوستانی می خواهم كه موقع بدبختی به دادم برسند. »
شاهزاده این را گفت و همه را از باغ و جشن خود بیرون انداخت. از آن به بعد هم دیگر با آن جور آدم ها دوست نشد.

مگس و پادشاه

مردی، كنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد اما هر وقت كه چشم های خود را می بست تا بخوابد‌، مگسی می آمد و روی صورت او می نشست. پادشاه با دست محكم به صورت خود می زد كه مگس را دور كند. مدتی گذشت و پادشاه از آن مرد پرسید: ‌« اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟ »
مردگفت:« مگس راآفریده تا زورگویان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یك مگس هم نمی رسد! »

نوش و نیش

حاكم شهری، «ابوسعید» نام داشت، روزی یكی از خدمتكاران خود را كه نامش «امیرعلی» بود، صدا زد و با او درباره كاری كه باید در خراسان انجام می داد، شروع كرد به گفتگو كردن. در حال صبحت بود كه رنگ و روی امیرعلی مرتب تغییر می كرد اما به هیچ وجه حرف ابوسعید را قطع نمی كرد. گفتگوی آنها كه تمام شد، امیر علی به سرعت بیرون آمد و در گوشه ای خلوت، لباس های خود را در آورد و تكاند. عقربی لای لباس او رفته بود و او را نیش می زد. می گویند هفده جای بدن او را نیش زده بود.
وقتی این خبر به ابوسعید رسید، خیلی تعجب كرد. امیر علی را صدا زد و پرسید:«چرا نیش اول راكه زد، بلند نشدی و آن را از خودت دور نكردی؟ »
امیر علی گفت:« خجالت كشیدم. وقتی كه داشتم حرف های تو را می شنیدم، نباید به نیش عقرب فكر می كردم. اگر موقعی كه پیش تو هستم نیش یك عقرب را تحمل نكنم، چگونه می توانم وقتی كه نیستی در مقابل شمشیر دشمنانت پایداری كنم؟ »
ابوسعید از اخلاق و ادب امیرعلی خوشش آمد و مقام مهمی به او داد.

روغن چراغ

 شبی، « عمر بن عبدالعزیز » در حال نوشتن چیزی بود، در آن زمان او حاكم سرزمین خود بود. نیمی از شب گذشته بود كه روغن چراغ تمام شد، مهمانی در خانه او بود، آن مهمان گفت:« ای امیر! اجازه بده تا بروم كمی روغن چراغ بیاورم. » عبدالعزیز گفت: « خوب نیست كه به مهمان كاری داده شود. »
مهمان گفت: « پس اجازه بده خدمتكار شما را صدا كنم تا این كار مهم را انجام دهد. »
عبدالعزیز گفت: « برای كاری به این سادگی نباید كسی را از خواب بیدار كرد. » این را گفت و از جا بلند شد و خودش رفت و روغن چراغ را آورد، آن را در چراغ ریخت و گفت: « وقتی كه بلند شدم بروم تا روغن چراغ بیاورم، عم ربن عبدالعزیز بودم، وقتی هم كه برگشتم باز هم همان عبدالعزیز هستم. با انجام این كار، هیچ چیزی از من كم نشد. »

نگاه محبت آمیز

روزی « معتصم » برای شكار به بیابانی رفت و از چشم همراهان خود دور شد. در راه پیرمردی را دید كه باری از خار بر پشت خری گذاشته بود. خر در گل فرو رفته بود و پیرمرد منتظر كسی بود كه از راه برسد و به او كمك كند.
معتصم، از اسب خود پایین آمد و به پیرمرد كمك كرد تا بار خار را از روی خر پایین بیاورد. بعد هم با كمك پیرمرد خر را از گل بیرون كشید و دوباره بار را بر روی خر گذاشت.
وقتی كه پیرمرد می خواست برود، معتصم پنج هزار دینار هم به او بخشید. پیرمرد به شهر رفت. خر خود را فروخت و یك اسب خرید، خانه كوچك خودش را هم فروخت و خانه ای بزرگ خرید.
مردم از او پرسیدند:‌ « این اسب و خانه و ثروت را از كجا آورده ای؟ »
گفت: « روزی، مردی مهربان از كنارم گذشت و نگاهی محبت آمیز به من كرد. نگاه او زندگی مرا تغییر داد. درست مثل آفتاب كه وقتی به سنگ نگاه می كند، آن را تبدیل به جواهر می كند و یا وقتی به خار نگاه می كند از آن گل می روید. »

 

نگاه آهو

در نیشابور، مردی به نام « سبكتگین » زندگی می كرد كه جز یك اسب، چیزی نداشت. او هر روز به صحرا می رفت و حیوانی شكار می كرد تا با فروش گوشت آن، زندگی خود را بگذراند.
روزی، در صحرایی به دنبال شكار می گشت، ناگهان بره آهویی را دید. با اسب او را دنبال كرد و گرفت دست و پایش را بست. بعد، بره آهو را جلوی خود بر روی اسب گذاشت و به راه افتاد. كمی كه رفت، مادر آن بره آهو را دید، حیوان بیچاره داشت پشت سر آنها می آمد، سبكتگین فهمید كه آن آهو به دنبال بچه اش آمده است، با خود فكر كرد: « بهتر است آهو را آزاد كنم و به مادرش برگردانم. »
بره آهو با خوشحالی پیش مادر خود رفت. آهوی مادر چند لحظه به چشم های سبكتگین خیره شد، انگار می خواست با نگاهش از او تشكر كند. شب كه شد، سبكتگین خواب دید حضرت رسول (ص ) آمده و می فرماید: « ای سبكتگین! تو مرد مهربانی بودی و به آن آهوی بیچاره رحم كردی. به همین دلیل خداوند از تو راضی شد. تو مرد بزرگی خواهی شد و به زودی به حكومت سرزمینی پهناور خواهی رسید، اما باید همیشه با بنده های خدا مهربان باشی. »
سبكتگین فردای آن شب به بعد ، دیگر به دنبال شكار نرفت و كارهای خوب كرد تا مردی ثروتمند شد و طولی نكشید كه حكومت سرزمینی آباد را در دست گرفت.

 

 یك شعر و یك شاعر

 شاعری بود به نام « ابودلامه » روزی شعری برای « ابوالعباسی » حاكم شهر گفت. ابودلامه در آن شعر از ابوالعباس بسیار تعریف كرده بود.
ابوالعباس گفت: « شعر خوبی بود، در عوض آن چه می خواهی؟ »
ابودلامه گفت: « ای امیر‌! یك سگ شكاری می خواهم. »
امیر دستور داد كه یك سگ شكاری به او بدهند. ابودلامه گفت: « ای امیر! من مردی شاعرم و نمی توانم پای پیاده به دنبال این سگ بروم، باید اسبی هم داشته باشم. »
امیر دستور داد كه یك اسب هم به او بدهند.
ابودلامه گفت: « ای امیر! اگر من چند شكار به دست بیاورم ، نمی توانم آنها را حمل و نقل كنم. » امیر دستور داد كه یك مرد باربر هم به او بدهند.
ابودلامه گفت: « این مرد كه نمی تواند به تنهایی شكارها را به دوش بكشد. »
امیر گفت: « یك شتر هم به او بدهید. »
ابودلامه گفت: « وقتی شكاری به دست آورم نمی توانم آن همه گوشت را بدون نان بخورم. باید مزرعه ای داشته باشم تا در آن گندم بكارم و نان به دست بیاورم. »
امیر گفت: « دو هزار متر زمین هم به او بدهید، هزار متر آن آباد باشد و هزار متر آن خراب.»
ابودلامه گفت: « ای امیر! زمین آباد خوب است و دسستتان درد نكند اما زمین خراب به چه درد من می خورد؟ این همه بیابان مال كسی است كه بتواند آن را آباد كند. اگر ممكن است به جای آن هزار متر زمین خراب، صد متر از زمینی كه خزانه خود را در آنجا ساخته اید به من بدهید. » امیر گفت: « خزانه را خالی كنید و زمین آنجا را به او بدهید. » ابودلامه گفت: « اگر آنجا را خراب كنند كه آبادانی اش از بین می رود. » امیر خندید و گفت: « هزار دینار و دو هزار متر زمین آباد به او بدهید. »

 دلقك و وزیر

در زمان های قدیم، وزیری در خراسان زندگی می كرد كه پیش پادشاه بسیار عزیز بود. او عادت داشت كه هر كس پیش او می آمد و مشكل خود را می گفت، دست بر سینه خود می زد و می گفت: « به روی چشم! كار شما را حتماً انجام خواهم داد. » و طوری حرف می زد كه طرف، خیالش راحت می شد و می رفت پی كار خودش، وزیر هم مشكل او را فرموش می كرد و كاری كه قبول كرده بود انجام نمی داد. این وزیر دلقكی داشت، روزی با او به حمام رفت، وقتی خودش را می شست دلقك به او نگاه می كرد و می خندید، وزیر سعی كرد كه به خنده او توجهی نكند، اما دلقك گفت: « تعجب می كنم! خدا بر بندگان خود پنج نماز یومیه را واجب كرده است و من پنج بار در شبانه روز نماز می خوانم البته گاهی هم تنبلی می كنم و نمی خوانم، اما سر زانوی من به خاطر سال ها سجده كردن زخم شده و پینه بسته است، اما شما به خاطر كارهای مردم روزی هزار بار دست بر سینه مباركتان می زنید و حتی یكی از آن كارها را انجام نمی دهید، تعجبم از این است كه روی سینه شما هیچ اثری از پینه دیده نمی شود. »
وزیر از این حرف دلقك بسیار ناراحت شد و او را از حمام بیرون كرد. اما بعد از آن روز اخلاق خود را عوض كرد و به هر قولی كه به مردم می داد عمل می كرد.

شتر فراری

« امیر اسماعیل سامانی » حاكم سرزمین مرو بود. او دلی مهربان داشت و علاقه مند بود كه به مردم كمك كند. در روزهای برفی و بارانی، سوار بر اسب خود می شد و در میدان شهر می ایستاد تا اگر آدم مظلوم یا فقیری از آنجا بگذرد او را ببیند و به كمكش بشتابد. بعد از مدت زیادی كه در میدان می ایستاد در اطراف شهر می گشت و به فقیران كمك می كرد و به مشكلات آنها می رسید، وقتی هم كه به قصر بر می گشت، دو ركعت نماز شكر می خواند و می گفت: « خدا را شكر كه توانسته ام خدمتی به مردم بكنم. » روزی، به او گفتند: « ای امیر! حاكمان در روزهای برفی و بارانی از خانه شان بیرون نمی آیند، چرا شما خودتان را به زحمت می اندازید و در هوای سرد، سوار بر اسب در میدان می ایستید؟ » امیر جواب داد: « در چنین روزهایی، غریبه ها و بیچاره ها دلتنگ تر می شوند و نیاز بیشتری به كمك دارند، باید با آنها همدلی كرد، اگر آنها دعایی در حق من كنند، خداوند زودتر قبول می كند. » روزی، امیر اسماعیل مثل همیشه سوار بر اسب شد و به راه افتاد تا در اطراف شهر نیازمندی را پیدا كند. در مزرعه ای، شتری را دید كه در حال خوردن محصول بود، به یكی از خدمتكاران خود گفت: « پیاده شو و ببین شتر مال كیست، ببین مهر و داغ چه كسی بر روی پوست اوست. » خدمتكار به داغ شتری نگاهی كرد و گفت: « ای امیر! این شتر، داغ و مهر گله های شما را دارد. » امیر اسماعیل دستور داد تا شتر را بگیرند، بعد گفت: « یك نفر برود و ساربان شتر مرا پیدا بكند و بیاورد. » كسـی رفـت و سـاربان را آورد، ساربان روی شتر دیگری نشسته بود و به دنبال شتر گمشده می گشت. امیر از او پرسید: « ای مرد! شتر من در مزرعه مردم چه می كند؟ » ساربان گفت: « قسم می خورم كه آن شتر از شب گذشته فرار كرده است. امروز صبح سحر فهمیدم كه گمشده است و از آن موقع تا حالا به دنبالش می گشتم. » امیر حرف های ساربان را شنید و قبول كرد بعد فرمان داد كه صاحب مزرعه را آوردند و به او گفت: « شتر من وارد مزرعه تو شده و كمی از محصولات آن را خورده است. شما به طور متوسط چه مقدار محصول از این مزرعه برداشت می كنید؟ » آن مرد حقیقت را گفت و امیر فرمان داد تا فوری بهای محصول او را به نرخ روز بدهند. بعد رو به دیگران كرد و گفت: « اگر من بخواهم آدم بی انصافی باشم، نمی توانم از دیگران توقع انصاف داشته باشم. »

 

آب بهشت

عربی در بیابانی بی آب و علف زندگی می كرد. در اطراف خانه اش هیچ چشمه ای وجود نداشت.
آب باران در گودال ها جمع می شد و مرد عرب از آن آب استفاده می كرد. خاك آن بیابان، نمك داشت و به همین علت اگر آبی در گودال ها پیدا می شد، شور بود و طعم بدی داشت.
یك سال، قحطی شد و همان چند قطره باران هم نبارید. مرد عرب مجبور شد كه از محل زندگی خود به جایی دیگر سفر كند. به راه افتاد تا آب و علفی پیدا كند و به شهری برسد. در میان راه به گودالی رسید كه اندكی آب باران در آن جمع شده بود. گل و لای آب ته نشین شده بود و زلال و صاف به نظر می رسید. مرد عرب كمی از آن را نوشید و تعجب كرد. بیچاره نمی دانست كه در دنیا آب شیرین هم وجود دارد، چون هرگز آب شیرین ننوشیده بود. با خود گفت: « گمان می كنم این آب، آب بهشت باشد! بهتر است كه مقداری از آن را بردارم و برای حاكم شهر هدیه ببرم. » آنگاه كمی از آب گودال در مَشك خود ریخت و به راه افتاد. وقتی به كوفه رسید، مأمون _حاكم شهر كوفه_ برای شكار به كنار فرات آمده بود.
مرد عرب به او رسید. مأمون پرسید: ای مرد! از راه دوری آمده ای، چه تحفه ای برای ما آورده ای؟ »
مرد عرب گفت: « آب بهشت! »
مأمون كه مردی زیرك بود، فهمید كه آن عرب بیابانگرد چه اشتباهی كرده است، اما به روی خود نیاورد و گفت: « هدیه ات را بده ببینم. » مرد عرب مشك آب را به دست مأمون داد. مأمون كمی از آن آب را در ظرفی ریخت و نوشید. آبی بود بسیار بد مزده و بد بو. مأمون چیزی نگفت و برای آنكه دل مرد عرب را نشكند، گفت: « عجب آبی است! راست می گفتی. بگو چه می خواهی تا در ازای آن به تو بدهم.
مرد عرب گفت :« ای مأمون! در جایی كه من زندگی می كنم، قحطی و خشكسالی شده است، من آواره شده ام و هیچ جایی را سراغ ندارم، گفتم بروم تا به شهری برسم و از حاكم آن كمك بخواهم شكر خدا كه شما را در بیابان پیدا كردم. »
مأمون گفت: « من به تو كمك می كنم، به شرط اینكه از همین جا برگردی و به خانه خودت بروی. » و دستور داد كه مشك او را پر از سكه های طلا كنند بعد هم او را به طرف خانه خودش راهی كردند.
همراهان مأمون سؤال كردند: « چرا به او گفتی كه دوباره به محل زندگی خود برگردد! »
مأمون گفت: « اگر او چند قدم دیگر می رفت و آب رود فرات را می دید از تحفه ای كه برای من آورده بود، خجالت می كشید. دوست ندارم كسی به دیدار من بیاید و هدیه ای بیاورد، اما بعد از اینكه فهمید هدیه اش بی ارزش بوده خجالت بكشد. »

 

دسته گلی از باغ دیگران

 در زمان های قدیم پادشاهی در سمرقند زندگی می كرد كه بسیار باهوش و درستكار بود. در زمان حكومت او، مردم به خوبی و خوشی زندگی می كردند. همه می گفتند:« او هم مثل انوشیروان، مهربان و عادل است.»
روزی پادشاه در صحرایی نشسته بود و استراحت می كرد، مردی از راه رسید كه خود را به بیچارگی و بد بختی زده بود و وانمود می كرد كه بسیار فقیر و نیازمند است. او دسته گلی برای پادشاه آورده بود و به این وسیله می خواست دل پادشاه را به دست بیاورد تا چیزی از او بگیرد.
پادشاه،دسته گل راگرفت و پرسید:«این دسته گل را از كجا آورده ای؟»
مرد گفت: « از این باغ های گل چیده ام و دسته كرده ام. »
پادشاه گفت: « گلها را از صاحب باغ خریده ای؟ »
مرد گفت: « خیر، در این شهر كسی گل را خرید و فروش نمی كند. در اینجا گل ارزشی ندارد و خیلی زیاد می روید. »
پادشاه گفت: « هر كس بی اجازه به باغ دیگران برود و گل بچیند، اگر آن گل میوه باشد، میوه را هم می چیند و اگر چیز دیگری را هم ببیند، بر می دارد. » بعد دستور داد تا دست آن مرد را ببریند، بعضی از همراهان پادشاه دلشان سوخت و از او خواستند كه آن مرد را ببخشد.
پادشاه گفت: « پس فقط یكی از انگشتان او را ببرید، چرا كه هیچ كس حق ندارد بی اجازه به باغ دیگران برود. »

 

لباس های سرخ

 در سرزمین چین‌، پادشاهی بسیار مهربان زندگی می كرد. روزی بیمار شد و گوش هایش بر اثر آن بیماری، كر شد. پادشاه وزیران خود را صدا زد و گفت:« اتفاق بدی برای من افتاده است، شنوایی خود را از دست داده ام.» این را گفت و زار زار گریه كرد. وزیران برای دلداری دادن به او گفتند: « غصه نخورید، اگر شنوایی تان را از دست داده اید در عوض از خدا می خواهیم كه طول عمر به شما بدهد. »
پادشاه گفت: « شما اشتباه می كنید. من به خاطر كر شدنم ناراحت نیستم. هر آدم عاقلی می داند كه آخر و عاقبت این جسم همین است. ما دیر یا زود تمام حس ها و حتی بدن خود را از دست می دهیم. آدم عاقل اگر حسی را از دست داد، غصه نمی خورد. من به این دلیل گریه می كنم كه اگر آدم مظلومی از من كمك بخواهد و شكایتی داشته باشد، صدای او را نمی توانم بشنوم تا كمكی بكنم. حالا بروید و به همه مردم سرزمین من بگویید هیچ كس نباید لباس سرخ بپوشد. فقط مظلومان و بیچارگان باید لباس سرخ بپوشند تا من با دیدن لباس آنها متوجه حال و روزشان شوم و به دادشان برسم. »

نیت بد

 شاهزاده « قباد » به شكار رفته بود. در شكارگاه، ناگهان گور خری را دید و به دنبال او رفت. كم كم از همراهان خود دور شد. هوا گرم بود و او تشنه شد. از دور، آبادی ای در میان صحرا دید و به طرف آن رفت. وقتی نزدیك شد، چند خیمه كهنه دید كه پهلوی هم بر پا شده بودند. نزدیك چادر ها رفت و گفت: « مهمان می خواهید؟ » پیرزنی بیرون آمد و مهار اسب او را گرفت. شاهزاده پیاده شد. پیرزن كمی شیر و غذاهای ساده‌، جلوی او گذاشت. شاهزاده قباد غذا خورد و كمی استراحت كرد، اما چون خسته بود زود خوابش برد و تا آخر روز بیدار نشد. وقتی كه از خواب بیدار شد، شب شده بود. تصمیم گرفت كه همان جا بماند. وقت نماز شام كه شد، چند گاو ماده از صحرا رسیدند. آن پیرزن دختری دوازده ساله داشت كه بسیار باهوش و با نمك بود. پیرزن به دختر گفت: « دخترم! بلند شو كمی شیر بدوش تا برای آن مهمان عزیز ببرم. » دخترك رفت و شیر زیادی از آن گاو دوشید. به طوری كه قباد تعجب كرد و با خود گفت: « عجب گاو پر شیری! این مردم زیر سایه حكومت ما زندگی خوبی دارند. هر روز شیر زیادی از گاوهای خود می دوشند. باید دستور بدهم شیر یك روز گاوهایشان را به دولت بدهند. با این كار ضرر زیادی به آنها نمی رسد اما در عوض خزانه دولت پر تر می شود. » شاهزاده قباد تصمیم گرفت كه هر وقت به قصر خود برگشت، دستور بدهد كه همه باید شیر یك روز گاوهایشان را به خزانه دولت بدهند. صبح روز بعد، پیرزن، دختر خود را بیدار كرد و گفت: « دخترم! بلند شود و گاو را بدوش. » دختر خواست گاو را بدوشد، اما ناگهان فریاد زد و گفت: « مادر! مادر! فكر می كنم پادشاه ما تصمیم بدی گرفته است. » شاهزاده قباد این حرف را شنید و با خود گفت: « پناه بر خدا! این بچه از كجا فهمید كه من تصمیمی گرفته ام؟! » پیرزن بلند شد و با گریه و زاری دعا كرد. شاهزاده قباد پیرزن را صدا زد و گفت: « از كجا فهمیده اید كه پادشاه فكر بدی كرده است؟ » پیرزن گفت: « هر روز صبح، گاو ما شیر زیادی می داد. ولی امروز شیری نداد. هیچ علتی هم ندارد جز اینكه پادشاه، نیت بدی كرده است. هر وقت پادشاه ما نیت بدی می كند، خدای بزرگ خیر و بركت را از زمین بر می دارد و اثر آن نیت بد، حتی به گاوها هم می رسد، اما هر وقت پادشاه نیت خیری می كند، خداوند آن قدر خیر و بركت به سرزمین او می فرستد كه اثر آن به همه مردم می رسد. » قباد گفت: « راست گفتی. من شاهزاده قباد هستم و آن نیت بد را هم خودم كردم. اما شاد باش دیگر از نیت بد خود گذشتم و فكرش را هم نمی كنم. » دختر بلند شد و دوباره گاو را دوشید و همه با تعجب دیدند كه گاو، شیر زیادی داد. شاهزاده قباد از آن پس تصمیم گرفت كه هرگز نیت بدی نكند.

 

حاضر جوابی مأمون

« مأمون » خلیفه عباسی، در حاضر جوابی معروف بود. روزی به دوستان خود گفت: « در تمام عمر فقط سه نفر حاضر جواب تر از من بودند و توانستند با پاسخ هایشان مرا شكست بدهند. » اولی، مادر مردی دانشمند و خداپرست بود. وقتی كه آن مرد مُرد، مادرش گریه و زاری می كرد. به او گفتم: « درست است كه پسرت را از دست داده ای، اما من به جای او پسر تو هستم. تو را از او هم بیشتر دوست دارم. » گفت:« پسری كه جانشین اومردبزرگی مثل توباشد، باید برای مردنش گریه كرد. » دومی مردی سیاه پوست بود كه در سرزمین مصر ادعای پیغمبری می كرد و می گفت « من حضرت موسی (ع) هستم. » به او گفتم: « حضرت موسی معجزه می كرد، تو هم می توانی معجزه  کنی او گفت: « موسی موقعی معجزه كرد كه فرعون می گفت من خدای شما هستم. اگر می خواهی من هم معجزه كنم تو باید ادعا كنی كه خدا هستی. » سومی پیرمردی بود. روزی در دادگاهی نشسته بودم. شكایتنامه ای به دستم دادند كه اهل كوفه آن را نوشته بودند و از حاكم شهر خود شكایت كرده بودند. گفتم یك نفر را از انتخاب كنید تا حرف شما را بزند و جواب ما را گوش كند. آنها، آن پیرمرد را انتخاب كردند، اما گفتند گوش او سنگین است و نمی تواند خوب بشنود. گفتم عیبی ندارد، بلند تر می گویم. آن پیرمرد گفت: « ای امیرالمؤمنین! شما حاكم ظالمی را برای شهر ما فرستاده اید. او خیلی نامرد و بیرحم است. همه ما از دست او به بدبختی افتاده ایم. سال اول طلا و جواهرات زنان خود را فروختیم، سال بعد خانه هایمان را فروختیم، سال بعد هم زمین و باغ و لوازم زندگی را، عاقبت همه دارایی ما از بین رفت. اگر تو به داد ما نرسی، جز خدا به كسی نمی توانیم پناه ببریم. » من عصبانی شدم و گفتم: « دروغ می گویی! كسی كه من برای فرمانروایی بر شما انتخاب كرده ام، مردی بسیار دانا و درستكار است. » آن مرد گفت: « ای امیرالمؤمنین! اگر واقعاً این طور است، بر شما واجب است كه بركت وجود او را به همه مردم برسانید، نه اینكه فایده او فقط به مردم شهر كوفه برسد، دیگران هم باید از وجود او بهره مندشوند. » من از آن حرف به خنده افتادم و آن حاكم را از كار بر كنار كردم و حكومت كوفه را به مرد دیگری واگذار كردم. »

 

سلمان فارسی و بار یونجه

 « سلمان فارسی » یكی از یاران پیامبر (ص) بود. او اخلاق و رفتار خوبی داشت، همیشه لباسی ساده می پوشید، پیاده راه رفت و وسایل خانه و زندگی خودش را به تنهایی تهیه می كرد. سلمان، مدتی بر یكی از شهرهای سرزمین شام، حكومت كرد. در همان زمان ها، روزی در بازار مردی را دید كه مقداری یونجه خریده بود. او یونجه ها را كنار راه گذاشته بود و دنبال كسی می گشت كه در بردن آن بار به او كمك كند. سلمان به او نزدیك شد. آن مرد كه سلمان را نشناخت، از او خواست تا بارهای او را ببرد. سلمان هم قبول كرد. آن مرد، بار یونجه را بر دوش او گذاشت. سلمان كوچك ترین اعتراضی نكرد، رفت و رفت تا اینكه مرد دیگری از راه رسید و گفت: « ای امیر! این بار را به كجا می بری؟ ‌‌‌‌‌» ناگهان صاحب بار فهمید كه او سلمان فارسی است. خجالت كشید و به پای او افتاد و دستش را بوسید و گفت: « ای امیر! مرا ببخش من نمی دانستم كه تو حاكم شهری، خواهش می كنم آن بار را از روی دوش مبارك خودت پایین بگذار. » سلمان عذرخواهی او را قبول كرد، اما گفت: « این بار را باید تا خانه تو برسانم. چون از اول قبول كرده ام و قول دادم و باید به قول خود وفا كنم. » بعد بار یونجه را به خانه آن مرد رسانید و گفت: « من به قول خود عمل كردم. تو هم قول بده كه بار خودت را بر دوش دیگران نگذاری، مطمئن باش كه اگر خودت بار خودت را ببری، چیزی از ارزش تو كم نخواهد شد. »

 

كوزه نقره ای و كوزه سفالی

«شعبی» مردی دانا بود. هروقت برای مردم سوالی پیش می آمد، از او می پرسیدند.
روزی مردی از او پرسید: « نشانه ی آدمهای بخشنده و نیكوكار چیست؟»
مرد دیگری پرسید: « نشانه ی آدمهای بدكار و خسیس كدام است؟»
شعبی گفت: « آدمهای بخشنده و نیكوكار زود با مردم دوست می شوند و دشمنی و كینه بسیار كم و دیر بین آنها پیدا می شود. مثل كوزه ای از جنس نقره كه هیچ وقت نمی شكند و اگرهم آسیبی ببیند، خیلی زود درست و اصلاح می شود، اما آدم های خسیس اگر چه زود دوست می شوند، اما دوستی آنها دوامی ندارد. مثل كوزه ای سفالی كه زود ساخته می شود و زود هم می شكند. از كوزه سفالی شكسته نیز نمی توان هیچ استفاده ای كرد.»

 

 

ارسطو و سربات

 ارسطو، دانشمند معروفی بود كه همه دنیا، او را می شناختند. حكیمان و طبیبان مختلف، از هر گوشه ی دنیا می آمدند و از او چیزی یاد می گرفتند. در آن زمان طبیبی بود به نام سربات كه در هند زندگی می کرد. او هم بسیار معروف بود. سربات در شهر خود طبابت می كرد و در كار خود بسیار ماهر بود. او می دانست كه ارسطو استاد عمل جراحی است.
روزی سربات به طور ناشناس از هندوستان به یونان رفت. او ارسطو را پیدا كرد و مدتی به عنوان شاگرد در كنار او مشغول به كار شد. سربات از علم و دانش خود چیزی به ارسطو نمی گفت و همیشه وانمود می كرد كه هیچ علمی ندارد. او می خواست به راحتی روش معالجه كردن و جراحی ارسطو را یاد بگیرد.
شبی، مردی خوابیده بود و هزارپایی از راه گوش او به مغز سرش رسیده بود. آن مرد، تا مدتی در عذاب بود و عاقبت پیش ارسطو آمد و درد خود را گفت. ارسطو گفت: « باید تو را عمل جراحی كنم، اما ممكن است جان خود را از دست بدهی؛ البته امكان هم دارد كه زنده بمانی. اگر خودت اجازه بدهی و بزرگترهای تو، به این عمل جراحی رضایت بدهند، كار خود را با دقت انجام خواهم داد، شاید كه از این بلا نجات پیدا كنی.»
با این قول و قرار، ارسطو بیمار را به خانه خود برد و دارویی به او داد. آن مرد دارو را خورد و بیهوش شد. ارسطو دست به كار شد. استخوان كاسه سر او را با چاقویی مخصوص باز كرد و به مغزش رسید و هزارپا را دید. هزارپا تمام پاهای خود را در مغز آن مرد فروبرده بود واز جای خود تكان نمی خورد.
ارسطو خواست كه با انبری آن را بردارد، اما سربات كه از سوراخ در نگاه می كرد، فریاد زد: «استاد! مواظب باش. كارت تا اینجا درست بود، اما اگر آن هزارپا را با انبر برداری، پرده روی مغز، بر اثر كشیده شدن پاهای جانور، پاره خواهد شد. آن وقت كار تو به نتیجه ای نخواهد رسید.»
سربات وارد اتاق شد و گفت: « ای استاد! دستور بده تا سوزن جوالدوزی را در آتش داغ كنند، آنگاه، سوزن داغ را بر پشت هزارپا بگذار تا از حرارت آن پاهای خود راجمع كند و از مغز جدا شود. آن وقت آن را بگیر و خارج كن.»
ارسطو به مهارت و هوش سربات، آفرین گفت و از دقت او تعجب كرد. او درست همان كاری را كرد كه سربات گفته بود. طولی نكشید كه جانور را از مغز سر جدا كرد و استخوان جمجه را سر جای خود گذاشت و با داروهای مخصوص، روی زخم را پوشاند.
زخم سر بیمار كم كم خوب شد و مرد پس از مدتی سلامتی خود را به دست آورد. ارسطو نیز سربات را با احترام زیاد به هندوستان روانه كرد.  





نوع مطلب : داستان کوتاه پندآموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :